|
دیروز یعنی 29 بهمن تولد فرزاد بود ولی دیروز من یه کیک کوچولو گرفتم و یه جشن تولد 2 نفره و خیلی خصوصی گرفتیم کلی با مریم ( خواهر فرزاد ) در مورد شام و پذیرایی و تعداد مهمون ها و . . . صحبت کردیم ؛ حالا سخت ترین و مشکل ترین جای ماجرا کادوی تولد مرد جونه ! یعنی دیشب من و مریم از دست فرزاد داشت دود از کله مون بلند می شد! اول می گه من خودم هیچی نمی خوام ، نگار تو واسه ماشینم دیسک و صفحه بخر ! مریم تو هم لنت بخر ! به بقیه هم بگین واسه ماشین چیز میز بخرن ! مریم می گفت فک کن یکی میاد با یه تایر که داره رو زمین قلش میده خلاصه به این نتیجه رسیدیم که ما به فرزاد پول بدیم هر چی خواست بره بخره ، بعد دوباره این مرد جون ما نظرش عوض شده که نــــــــــــــــــــــــه ! نگار تو پول نده ! یه چیزی برام بخر ! رفتیم کلی پیراهن و شلوار و پلیور دیدیم بعد می گه من اصلا لباس نمی خوام حالا تا برسیم به مغازه عطر فروشی چند بار نظرش عوض شد و این وسط چند تا مغازه موبایل فروشی و لباس فروشی دیدیم بماند ! حالا جالب اینجاست که میگه من دارم به شما لطف می کنم که می گم چی می خوام و چی نمی خوام ! چون این وظیفه شماست که برای من کادو بخرین خلاصه چند تا عطر فروشی رفتیم و بعد از اینکه اونا رو هم کچل کردیم دست از پا درازتر برگشتیم خونه و قرار شد فردا با جدیت بیشتری دنبال ادکلن مورد علاقه شازده بگردیم پ.ن.۱: امروز بعد کلاس رفتم در به در دنبال ادکلن Armani Black که فرزاد دوس داره ، آخرش که پیدا کردم زنگ زدم با خوشحالی تمام بهش میگم که پیدا کردم ، فرزاد می گه : میدونی؟ من منصرف شدم ! همون پول می خوام فـــــــــــــــــــــــــــرزاااااااااااااااااااااادددد
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی تو خورشید درخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم سپیده که سر بزند
از وقتی که یادم میاد شریف ترین مردی که تو عمرم دیدم هر از چند وقتی می اومد و یه دست حسابی به سر و گوش خونه می کشید . این مرد که به اندازه پدرم برام عزیز هست هیچوقت تو خونه ما و بقیه خونه ها به چشم یه کارگر نگاش نمی کنن ، حرمتی که پیش ما ها داره از یه دکتر یا مهندس بیشتر نباشه کمتر نیست . این ذات و منش و پاکی آدماست که براشون عزت و احترام میاره نه مدرک تحصیلیشون . هر وقت " آقا موسی " میاد همه خوشحالن ؛ من و سارا که هر جا میره دنبالش می ریم و اون با اون لحن مهربونش باهامون شوخی می کنه و از خبرایی که از این ور و اون ور داره برامون می گه . وقتی بابا میاد خونه ، حتما دو تا کوکا کولای بزرگ دستشه ، چون آقا موسی عاشق نوشابه است ؛ بابا باهاش شوخی می کنه که یکیشم برای تو راهت گرفتم ! انقدر از جون و دل زحمت می کشه که مامانم به زور دستمالو از دستش می گیره تا یه استراحتی بکنه . همیشه با هم و سر یک میز غذا می خوریم و اونروز به رسم تمام مهمون های عزیز بهترین غذا ها رو داریم . یادمه بچه که بودیم وقتی پشتی مبل ها رو در میاورد تا تمیزشون کنه ، من با پشتی ها خونه می ساختم و می رفتم توش میشستم و نمیذاشتم آقا موسی کارش رو بکنه ! همیشه عروسکامو می ریخت تو وان و برام می شستشون ، وقتی دستشویی حموم رو می شست به شوخی می گفت تا یه هفته همه از دستشویی توی پارکینگ استفاده کنن ! مامان که براش میوه پوست می کند دایم میوه هاشو میاورد و به ماها می داد ، ماها هم که از دیدنه میوه پوست کنده و آماده ذوق مرگ می شدیم ته میوه هاشو بالا میاوردیم و جیغ مامان در میومد که میوه های آقا موسی رو نخورین ! تمام پولی رو که با این زحمت در میاره خرج پسرها و عروس هاش و دخترهاش و دامادهاش و نوه هاش میکنه و تمام زندگیش ، شادی و خوشبختی و رضایت زن و بچه هاش هست . . . بچه هاش رو روی تخم چشماش می ذاره ، فقط و فقط به عشق اوناست که انقدر زحمت می کشه ، اگر چه اونا اصلا بچه های قدر شناسی نیستن . . . قرار بود دوشنبه بیاد خونه ما ؛ مامان به بابا دائم سفارش می کرد نوشابه یادت نره ، من خودمو آماده کرده بودم تا یه عالمه خبر داغ و دسته اول بهش بگم ، سارا می گفت چه خوب که من یه روز قبل اینکه آقا موسی بیاد امتحانام تموم می شه و . . . که متاسفانه دیشب خبر دادن پسرش خودکشی کرده و خودشو دار زده . امروز صبح که تو پزشک قانونی دیدمش همون مهربونی همیشگی تو چهره اش بود ولی جای اون لبخند رو یه غم بزرگ گرفته بود . وقتی رفتم جلو بغلم کرد با گریه گفت نگار مهربونم دیدی چی شد ؟ آخه چرا من؟ منی که صبح تا شب برای بچه هام جون می کنم . . . حالا اون موند و یه زن و یه بچه 11 ماهه و یه عالمه حرف و حدیث از اعتیاد پسرش . . . خدایا آقا موسی سزاوار این زجر نبود ؛ به خدا نبود . . .
این که من سر و کله ام پیدا شده واسه این نیست که تمام امتحانامو با موفقیت و سربلندی پشت سر گذاشتم ! نه ۲ بهمن که سالگرد آشناییمون بود فرزاد منو برد یه رستوران خیلی شیک . تو میز بقلیمون یه خانواده بودن که یه دختر ۳- ۴ ساله داشتن با یه کوچولوی ۳ – ۴ ماهه ، آقا این بچه ۳ – ۴ ساله هی برا اون یکی بلند بلند می خوند : " عزیــــز من ، لذیـــــذ من جمعه رفتیم خونه افروز اینا ، طبق معمول پانتومیم ! نمی دونم چه حکمتیه که این میلاد همیشه باید تو تیم ما باشه ! بهش می گیم اسمه؟ میگه : آره . می گیم : صفته؟ میگه : آره ( آخه چطوری هم اسم هم صفت؟ ) می گیم : یه شخصیته؟ می گه : آره . می گیم : اسمه یه جاییه؟ می گه : آره ! کلا هر چی بهش بگی می گه آره این بچه های کلاس ما از بس که به من و دستخط من علاقه مندن ترجیح می دن تو طول ترم جزوه ننویسن و همش به لوده بازی و بی مزگی بگذرونن بعد آخر ترم هی این جزوه های منو زیراکس کنن ! امروز رفتم سر جلسه یکی از بچه ها میگه Source اومد - قربونت برم که می دونم از دیدنه این کلی ذوق می کنی --->
خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم . این یعنی او زنده است . خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرف ها شاکی است .این یعنی او در خانه است و در خیابان ها پرسه نمی زند . خدا را شکر که مالیات می پردازم . این یعنی شغل و درآمدی دارم . خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم .این یـعنی در مـیان دوسـتانم بـوده ام . خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند . این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم . خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم . این یعنی توان سخت کار کردن را دارم . خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم . این یعنی خانه ای دارم . خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کرده ام .این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن . خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم . این یعنی می توانم بشنوم . خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم . این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم . خدا را شکر که هر روز صبح زود باید با زنگ ساعت بیدار شوم . این یعنی من هنوز زنده ام . خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم .این یعنی به یادم می آورد که اغلب اوقات سالم هستم . خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند .این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم . خدا را شکر که . . . برگرفته از کتاب : خدا را شکر می کنم - زهره زاهدی
دوست دارم همچو پيچك بر سرو پاي تو پيچم ؛ باز امشب چون گل وحشي شدم . . . بوسه بارانم بكن . . . رامم بكن . . . بيتاب بيتابم بكن . . الان اولین دقایق روز دوم بهمن هست . امروز ، روز خیلی مهمی برای من و مرد جونه . روزی که من به عشق این روز این وبلاگ رو راه انداختم و پارسال همچین روزی به فرزاد هدیه اش کردم . . . بـــــــــــــــــــــــــــله . . . امروز سالگرد آشنایی من و مرد جونه روزی که طی یه ماجرای خیلی عجیب و غریب ما با هم آشنا شدیم و امروز درست ۷۳۰ روز از با هم بودنمون می گذره . . . فرزاد عزیزم اینو بدون که تو بهترین اتفاق زندگی من بودی ، از وقتی تو اومدی ، زندگی من پر از شادی و روزهای شیرین شده . . . تو همیشه با محبت و همدلی صمیمانه و بی پایانت منو شرمنده کردی عزیزم . عاشقونه دوستت دارم مهربون امیدوارم هر سال تو همین وبلاگ کوچولو بتونیم ما شدنمون رو جشن بگیریم بهترین بهترین من xoxo نخستین نگاهی ، که ما را به هم دوخت ! نخستین سلامی ، که در جان ما شعله افروخت ، نخستین کلامی ، که دل های ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و ، به مهمانی عشق برد ؛ پر از مهر بودی پر از نور بودم همه شوق بودی همه شور بودم چه خوش لحظه هایی که ، دزدانه ، از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم ! چه خوش لحظه هایی که " می خواهمت " را به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم ! دو آوای تنهای سرگشته بودیم ، رها ، در گذرگاه هستی ، به سوی هم از دورها پر گشودیم . چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم . چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم . چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق ، چو یک نغمه شاد ، با هم شکفتیم ! تو با آن صفای خدایی تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی ازین خاکیان دور بودی. من آن مرغ شیدا در آن باغ بالنده در عطر و رویا ، بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی ؛ چه مغرور بودم . . . ! من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم . من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم . من و تو ، ندانسته ، دانسته ، رفتیم و رفتیم و رفتیم ، چنان شاد ، خوش ، گرم ، پویا ، که گفتی به سرمنزل آرزوها رسیدیم !
|
About![]()
در زمینی که ضمیر من و توست ، Archivesفروردین 1388بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 Links
لوبیا
آموزش الکترونیک
از خدا صدا نمی رسد ! |