|
برای زيستن دو قلب لازم است قلبی که دوست بدارد ، قلبی که دوستش بدارند قلبی که هديه کند ، قلبی که بپذيرد قلبی که بگويد ، قلبی که جواب بگويد قلبی برای من ، قلبی برای انسانی که من می خواهم تا انسان را در کنار خود حس کنم.
صبح است ساقیا قـدحی پر شـراب کـن دور فـــلک درنـگ نـدارد شـــتاب کـن زان پـیشتر که عـالـم فـانـی شود خـراب ما را ز جــام بـاده گلـگـون خـراب کن خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن روزی کـه چـرخ از گـل مـا کـوزه هـا کـنـد زنــهــار کـاسـه سر مـــا پــر شــراب کـن کار صـواب بـاده پـرسـتی اسـت حافـظا بـرخـیــز و عـزم جـزم بـه کـار صــواب کـن
عشق بازی به همين آسانی است ... كه گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زيبای خزان با روحی نيش زنبور عسل با نوشی كار همواره باران با دشت برف با قله كوه رود با ريشه بيد باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمه ای با آهو بركه ای با مهتاب ونسيمی با زلف دو كبوتر با هم و شب و روز و طبيعت با هم عشق بازی به همين آسانی است ... شاعری با كلماتي شيرين دست آرام و نوازش بخش بر روي سری پرسشی از اشكی وچراغ شب يلدای كسی با شمعی و دل آرام و تسلا و مسيحای كسی يا جمعی عشق بازی به همين آسانی است ... كه دلی را بخری بفروشی مهری شادمانی را حراج كنی رنجها را تخفيف دهی مهربانی را ارزانی عالم بكنی و بپيچی همه را لای حرير احساس گره عشق به آنها بزنی مشتريهايت را با خود ببری تا لبخند عشق بازی به همين آسانی است ... هر كه با پيش سلامی در اول صبح هر كه با پوزش و پيغامی با رهگذری هر كه با خواندن شعری كوتاه با لحن خوشی نمك خنده بر چهره در لحظه كار عرضه سالم كالايی ارزان به همه لقمه نان گوارايی از راه حلال و خداحافظی شادی در آخر روز و نگهداری يك خاطر خوش تا فردا در ركوعی و سجودی با نيت شكر عشق بازی به همين آسانی است ...
دلکـــَم بُرد به غـــارت ز بَرَم دلــــبرَکی سَر فـرو کرده پری پیـکرَک از مَنـــظرکی بختـَکم شورَک از آن زلفک شورانگیزک سخنش تلخک و شیــرین لبَکش شِکّرَکی دلکـَم شد سرِ مویی و چو مویی تَنَکم تا جـــدا ماند کــــنارم ، ز مــیان لاغـــرکی بر دلم عـیب نگـــیرید که دیوانکَکَـیست چه کند نیـــست گزیرش ، ز پری پیـکرکی قـدکـَم شـد چو سر زلفِ صـنوبر قدَکی رُخَکم گشت چو زَر در غمِ سیمیــــنبرکی سرَک اندر سرَکِ عشق تو کردم،لیکن با من خسته دِلَک نیست تو را خود سرَکی غمَکت میخورم و نیست غمت غمخورََکم هیـچ گویی که مرا بود گـَـهی غَمخورَکی ؟
پارسايی است در آنجا كه ترا خواهد گفت :
به مجنــون گفت روزی سـاربانی چرا بیــــهوده در صحـــرا دوانی؟ اگربا لــیلی ات بودی ســر و كــار من او را د یـدمش با دیگــری یار سر و زلفش به دست دیگران است تو را بیهوده در صحرا دوان است ز حرف ساربان مجـــنون فغــان كرد جوابــش ایـن ربـاعی را بیان كرد درخت بی ثــمر هــر كس نشــــاند دوای درد مجــــــــــنون را بـدانـــد میان عاشق و معشوق رمزی است چـــه دانـد آنـكه اشــتر میچـراند؟ بگفتـا ســاربان : هان ای بد اخــــتر گنـــاهی از محبــت نـیست بدتر تو را ایــــــزد به تــوبه امر فرمــود برو از عــشق لیـــلا توبه كن زود چوبشنید این سخن مجنون فغان كرد دو دسـت خـویش را بر آسمان كرد بگـفـــــتا : تــــوبه كردم تـــوبه اُ ولا زهر چـیـزی به غیر از عشق لیلا
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد همچنان در آتش هجر تو سوزانم چو شمع گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع در میان آب و آتش همچنان ، سرگم توست این دل زار و نزار اشک بارانم چو شمع در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع سر فرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ،
باز کن پنجره ها را ، که نسیم
بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی میدونم خوب می دونی تو تار و پود و ریشمی تو كه از دنیا گذشتی واسه یك خنده ی من چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن تو خیالمم نبود دوباره عاشقی كنم ممنونم اجازه دادی با تو زندگی كنم نمی دونم چی بگم كه باورت شه جونمی توی این كابوسه درد ، رویای مهربونمی می دونی با تو ، پرم از شعر و ستاره می دونی بی تو ، لحظه حرمتی نداره می دونی در تو ، این خدا بوده كه تونسته گل عشقو بكاره وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ می شه باز عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز به جون خودت كه بی تو از نفس هم سیر می شم نمی دونم چی میشه بد جوری گوشه گیر می شم ممنونم كه بچه بازیهامو طاقت می كنی هرچه قدر بد می شم اما تو نجابت می كنی هر كجای دنیا باشم با منی و در منی نگران حال و روزم بیشتر از خود منی می دونی با تو ، پرم از شعر و ستاره می دونی بی تو ، لحظه حرمتی نداره می دونی در تو ، این خدا بوده كه تونسته گل عشقو بكاره
|
About![]()
در زمینی که ضمیر من و توست ، Archivesفروردین 1388بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 Links
لوبیا
آموزش الکترونیک
از خدا صدا نمی رسد ! |