تبليغاتX
xoxo





















xoxo

 

شاید این اولین باری باشه که بدون وجود فـرزاد دارم اینـجا می نویسم ، من و فـرزاد تصـمیم گرفتـیم رابطه مون رو تموم کنیم . متاسفانه ما نتونستیم اون جوری که فکر کرده بودیم رابطه مون رو به یه جاهایی برسونیم ، خیلی نقشه ها برای آینده مون کشیده بودیم ، خیلی آرزوها داشتیم ولی خب . . . همیشه همه چیز اونجوری که ما فکر می کنیم پیش نمیره . مطمئنا هر دوی ما به یه اندازه مقصر بودیم ، هیچکدوم نتونستیم دست از خودخواهی ها و بچه بازیهامون برداریم ، نتونستیم همو درک کنیم ، نتونستیم نیازهای طرف مقابلو بفهمیم و بهش احترام بگذاریم ، نتونستیم هیچوقت با حرف زدن مشکلاتمون رو حل کنیم . در واقع هیچکدوم توانایی قبول مسئولیت رو نداشتیم .  

به هر حال ما هردومون حالمون خوبه و با هم نه دشمنی داریم و نه به خون هم تشنه ایم .

 

این وبلاگ از روز اول هدیه من برای سالگرد آشنایی مون به فرزاد بود ولی متاسفانه هیچوقت اونجوری که دلم می خواست نشد ، نتونستم راحت گله ها و حرفای دلم توش بزنم ، حتی اینجا هم باید مشکلات سانسور می شد ! برای همین بود که هر وقت من و فرزاد دعوامون بود این وبلاگ برای چند ماه بسته می شد . فرزاد ، می دونم حتی الان به خاطر این پست کلی از دست من ناراحت می شی ولی دیگه می خوام خودم باشم ، خسـته شدم از بس رل بازی کردم . مطمـئنا اینجا نه ، ولی تو یه وبلاگ دیگه می خوام خودم باشم ، می خوام مثل خیلی دوستای مجازیم از اینکه خودمم لذت ببرم . از اینکه بدون هیچ خجالتی حرفای دلمو بزنم و از مشکلاتم بگم احساس آرامش کنم .

 

من وبلاگمو نه حذف می کنم نه پستای قبلیمو پاک می کنم ، واسش خیلی زحمت کشیدم ، همیشه سعی کردم بهترین ها رو پیدا کنم و توش بذارم چون یه هدیه بود واسه کسی که خیلی برام عزیز بود . شاید یه روز بلاگفا خودش وبلاگو حذف کنه .

 

فرزاد 2 تا گله ازت دارم اول اینکه همیشه آخر همه به اینجا اومدی ، همیشه آخر همه نظر دادی . برای اینجا هم مثل من ارزش قائل نبودی . ناراحت نشو از این پست من ، اینجا کسی من و تو رو نمیشناسه ، کاش به جای اینکه انقدر نگران قضاوت آدمایی باشی که هیچوقت تو رو نخواهند شناخت ، یک کم نگران من بودی که 3 ساله تو رو می شناسم . آرزوم بود یه بار ID و Password رو ازم بگیری و تو یه پست بذاری ، حتی یه خط شعر !

دوم اینکه هیچوقت نفهمیدی که :

                 وقتی کمتر سزاوارم به من مهر بورز . . .  آن زمان نيازمندترم

 

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت13:40توسط | |

 

من مطمئنم امسال سال خیلی خوبیه ! من که شروع خیلی خوبی داشتم . مهمترین اتفاق این بوده که من و مرد جون امسال تا حالا دعوا نکردیم ! فک کن . . . مایی که دایم می زنیم تو سر و کله هم ! گویا امسال خداوند متعال یه نظری به ما دو تا موجود نا اهلش انداخته و جیره عقل ما رو زیاد کرده

 

بعضی وقتا سر یه چیزایی دعوا می کنیم که بچه های 3 ساله هم خجالت می کشن سر این چیزا دعوا کنن ! مثلا چند روز پیش سر این که چرا پشت تلفن حرف واسه گفتن نداشتیم با هم قهر کردیم !

 

یه سری تصمیمای اساسی واسه زندگیم گرفتم که برم فوقم رو تهران و همون جا هم کار کنم . خودم خیلی خوشحالم ولی مردجون یک کم ته دلش نگرانه

 

این فرزاد من خیلی کوچکولو . . . نه که دیده من چند وقتیه در مورد خودمون نمی نویسم ، امروز می گه از وبلاگ چه خبر ؟! ( حالا می دونه خبر خاصی نبوده هاااا، مثلا طعنه می زد ) بعد با یه حالتی میگه اسم وبلاگتو بذار " وبلاگ نگار و پرسه و شیطونک ! "  ( یعنی که تو دیگه به من اهمیت نمی دی ! ) وای ی ی ی ی غش کرده بودم از خنده ولی به رو خودم نیاوردم . با تعجب گفتم : وا ! 

 

بعد میگه حال منظورت از جمله "I Still Believe In Miracles" چیه ؟! یعنی منتظری یه معجزه بشه من بیام تو رو بگیرم ؟!

 

امشب مامانم اینا رفته بودن مهمونی ، ما هم از فرصت استفاده کردیم و جیم زدیم رفتیم کنار زاینده رود . خیلی زیبا بود ، درختای بید مجنون محشر بودن ، کلی باهاشون حرف زدم ! فرزاد هم (یعنی به دور و بری ها) می گفت : چیزی نیست ، تازه مرخص شده ! ( یعنی از تیمارستان ) منم از رو نمی رفتم ، می گفتم مگه اینا حرف منو بفهمن !

اصلا دلم نمی خواست برگردیم خونه از یه طرفم نگران بودم که مامان اینا زود بر گردن . 10 و نیم بود که برگشتیم ، چشمتون روز بد نبینه فرزاد که پیچید تو کوچه ( البته از نوع بن بستش ) دیدیم یه ماشین درست جلو گاراژ ما وایساده ! از ترس نزدیک بود خودمونو خیس کنیم ! فکر کردم مامانم اینان ! ولی همسایه مون بود ! خیلی حس با حالی بود ، ترس و شیطنت با هم !

 

رفتیم فیلم زن دوم . من دوست داشتم ، فرزاد دوست نداشت . یه جورایی رمانتیک ناراحت کننده بود .

 

 

+نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت1:36توسط | |

دیروز یعنی 29 بهمن تولد فرزاد بود این مرد جون ما 26 سالش تموم شد و رفت تو 27 سالگی  چون تولدش وسط هفته افتاده قرار شد پنج شنبه براش یه جشن درست حسابی بگیریم .

ولی دیروز من یه کیک کوچولو گرفتم و یه جشن تولد 2 نفره و خیلی خصوصی گرفتیم 

                          

کلی با مریم ( خواهر فرزاد ) در مورد شام و پذیرایی و تعداد مهمون ها و . . . صحبت کردیم ؛ حالا سخت ترین و مشکل ترین جای ماجرا کادوی تولد مرد جونه ! یعنی دیشب من و مریم از دست فرزاد داشت دود از کله مون بلند می شد!  اول می گه من خودم هیچی نمی خوام ، نگار تو واسه ماشینم دیسک و صفحه بخر ! مریم تو هم لنت بخر ! به بقیه هم بگین واسه ماشین چیز میز بخرن ! مریم می گفت فک کن یکی میاد با یه تایر که داره رو زمین قلش میده Wind5

خلاصه به این نتیجه رسیدیم که ما به فرزاد پول بدیم هر چی خواست بره بخره ، بعد دوباره این مرد جون ما نظرش عوض شده که نــــــــــــــــــــــــه ! نگار تو پول نده ! یه چیزی برام بخر ! رفتیم کلی پیراهن و شلوار و پلیور دیدیم بعد می گه من اصلا لباس نمی خوام    بعد رفتیم سراغ کفش !  بعد از 3 - 4 تا مغازه مرد جون می گه اصلا میدونین چیه ؟!!! من ادکلن بیشتر از همه چیز دوست دارم ! مریم با حرص گفت خوب از اول همینو بگو !  فرزاد می گه گفتم Tan

 حالا تا برسیم به مغازه عطر فروشی چند بار نظرش عوض شد و این وسط چند تا مغازه موبایل فروشی و لباس فروشی دیدیم بماند ! حالا جالب اینجاست که میگه من دارم به شما لطف می کنم که می گم چی می خوام و چی نمی خوام ! چون این وظیفه شماست که برای من کادو بخرین

خلاصه چند تا عطر فروشی رفتیم و بعد از اینکه اونا رو هم کچل کردیم دست از پا درازتر برگشتیم خونه و قرار شد فردا با جدیت بیشتری دنبال ادکلن مورد علاقه شازده بگردیم

پ.ن.۱: امروز بعد کلاس رفتم در به در دنبال ادکلن Armani Black که فرزاد دوس داره ، آخرش که پیدا کردم زنگ زدم با خوشحالی تمام بهش میگم که پیدا کردم ، فرزاد می گه : میدونی؟ من منصرف شدم ! همون پول می خوام الان 20 هزار تومن جریمه شدم   !

فـــــــــــــــــــــــــــرزاااااااااااااااااااااادددد

 

پ.ن.۲: عزیزم بهترین ها رو برات آرزو می کنم چون  بهترینی Xin

                                                                                            xoxo    

+نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت22:12توسط | |

 

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی

تو خورشید درخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

                           

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت23:41توسط | |

 

این که من سر و کله ام پیدا شده واسه این نیست که تمام امتحانامو با موفقیت و سربلندی پشت سر گذاشتم ! نه Tongue ! امروز خیلی داغونم یعنی واقعا خسته شدم و موندم واسه پس فردا چه گلی به سرم بگیرم، پس فردا امتحان شبکه های بی سیم دارم و امروز هم Oracle داشتم و پری روزم تجزیه تحلیل سیتم داشتم . . . ( از آخر به اول بخونین ) تــــــــــــــــــــازه بعد از همه اینا پس فردای پس فردا یعنی پنج شنبه امتحان زبان پایان ترم کلاس زبان دارم ! آخه مگه من چقدرم ؟ فرزاد که میگه انقد ! یعنی خیلی کوچکولو !

۲ بهمن که سالگرد آشناییمون بود فرزاد منو برد یه رستوران خیلی شیک . تو میز بقلیمون یه خانواده بودن که یه دختر ۳-  ۴ ساله داشتن با یه کوچولوی ۳ – ۴ ماهه ، آقا این بچه ۳ – ۴ ساله هی برا اون یکی بلند بلند می خوند : " عزیــــز من ، لذیـــــذ من Blink ، گــــل من  تولـــدت مبـــایک! " خوب اولش خیلی شیرین بود مخصوصا واسه ما که بچه هم خیلی دوس داریم ولی بچه دیگه ول کن نبود ! مامان باباشم هی تشویق و تحسینش می کردن ! خلاصه وروجک نذاشت دو کلمه حرف عشقولانه بزنیم !

جمعه رفتیم خونه افروز اینا ، طبق معمول پانتومیم ! نمی دونم چه حکمتیه که این میلاد همیشه باید تو تیم ما باشه ! بهش می گیم اسمه؟ میگه : آره . می گیم : صفته؟ میگه : آره  ( آخه چطوری هم اسم هم صفت؟ )  می گیم : یه شخصیته؟ می گه : آره . می گیم : اسمه یه جاییه؟ می گه : آره ! کلا هر چی بهش بگی می گه آره Wacko ادای یکی رو در میاورد که داره بالا میاره ! بعد معلوم شد سوژه حالش بده و گویا بیماریه روانی داره . . . و خلاصه من گفتم مالیخولیایی؟! که درست بود . فرزاد می گه اجازه بدین مصاحبه ای داشته باشیم با ایشون و ببینیم چطور با این شرایط سخت تونستن حدس بزنن!!

این بچه های کلاس ما از بس که به من و دستخط من علاقه مندن ترجیح می دن تو طول ترم جزوه ننویسن و همش به لوده بازی و بی مزگی بگذرونن بعد آخر ترم هی این جزوه های منو زیراکس کنن ! امروز رفتم سر جلسه یکی از بچه ها میگه Source  اومد 

 - قربونت برم که می دونم از دیدنه این کلی ذوق می کنی  --->  

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت22:13توسط | |

 دوست دارم همچو پيچك بر سرو پاي تو پيچم ؛

 باز امشب چون گل وحشي شدم . . . بوسه بارانم بكن . . .  رامم بكن . . . بيتاب بيتابم بكن . .

 

الان اولین دقایق روز دوم بهمن هست . امروز ، روز خیلی مهمی برای من و مرد جونه . روزی که من به عشق این روز این وبلاگ رو راه انداختم و پارسال همچین روزی به فرزاد هدیه اش کردم . . .

بـــــــــــــــــــــــــــله . . . امروز سالگرد آشنایی من و مرد جونه 

 

روزی که طی یه ماجرای خیلی عجیب و غریب ما با هم آشنا شدیم و امروز درست ۷۳۰ روز از با هم بودنمون می گذره .  .  .

 

فرزاد عزیزم اینو بدون که تو بهترین اتفاق زندگی من بودی ، از وقتی تو اومدی ، زندگی من پر از شادی و روزهای شیرین شده . . .

تو همیشه با محبت و همدلی صمیمانه و بی پایانت منو شرمنده کردی عزیزم .

عاشقونه دوستت دارم مهربون

امیدوارم هر سال تو همین وبلاگ کوچولو بتونیم ما شدنمون رو جشن بگیریم بهترین بهترین من

                 xoxo

 

 

               

 

 

نخستین نگاهی ، که ما را به هم دوخت !

نخستین سلامی ، که در جان ما شعله افروخت ،

نخستین کلامی ، که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و ، 

                             به مهمانی عشق برد ؛

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

 

چه خوش لحظه هایی که ، دزدانه ، از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم !

 

چه خوش لحظه هایی که " می خواهمت " را

به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم !

 

دو آوای تنهای سرگشته بودیم ،

رها ، در گذرگاه هستی ،

به سوی هم از دورها پر گشودیم .

 

چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم .

چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم .

 

چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق ،

چو یک نغمه شاد ، با هم شکفتیم !

 

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

ازین خاکیان دور بودی.

 

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطر و رویا ،

بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی ؛

چه مغرور بودم . . . !

 

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم .

من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم .

من و تو ، ندانسته ، دانسته ،

                                      رفتیم و رفتیم و رفتیم ،

چنان شاد ، خوش ، گرم ، پویا ،

که گفتی به سرمنزل آرزوها رسیدیم !

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت0:1توسط | |

خـــــــــــــب . . . بالاخره بعد از مدت ها من برگشتم این مدت یک کم بین من و مرد جون اوضاع طوفانی بود Red Hair!! ولی همه چیز به خیر و خوبی تموم شد به قولی : من گرفتار آن طوفانی هستم ( بودم ) که قبل از هر آرامشی الزامیست !

 راستش تو این مدت من خیلی چیزا یاد گرفتم و فهمیدم که من و مرد جون درسته که هر دومون لج باز و لج درآر هستیم ولی بدون هم هیچیم  بعضی وقتها چیزای خیلی کوچیک و بی ارزش یه هو تبدیل می شن به دعواهای بزرگ و اینجاست که سکوت ، می تونه بهترین پاسخ باشه . آیه نیومده که حتما یه چیزی بگی که لج طرف رو دربیاری ! یه دیقه دندون رو جیگر بذار و حرفتو قورت بده و یاد دو ساعت پیش بیفت که چه جوری واسه طرفت غش و ضعف می کردی

 و همیشه یادتون باشه که : چيزي که زن دارد و مرد را تسخير مي کند ، مهرباني اوست ، نه سيماي زيبايش Heart Smile

خــــب میبینم که فصل امتحاناست و همه راغبند ۱ - برای فرار از درس و  ۲ - برای توجیح وجدان همیشه بیدار خودشون که یه هو نگه  " چرا وقتم رو الکی هدر می دم  " تند تند آپ کنن ! دقیقا منم برای همینه که سر و کلم پیدا شده ولی راستش دلم خیلی واسه  xoxoتنگ شده بود ، خوشحالم که بازم پیش شما هامFlower

 

IshtOon QolOn PunG MarJoOn

                                xoxo

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت12:28توسط | |

 

                              REV E  4    OXO X

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت14:49توسط | |

                                

گفته بودم که بیایی غم دل با تو بگویم ؛

                                     چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

                                                                              

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت12:3توسط | |

                 

+نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت2:1توسط | |

 

فرزاد عزیزم نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده عزیزترینم ، برای مهربونی چشمات برای لبخند شیرینی كه روی لبانت نقش می بنده ، برای دستهای مردونت که همیشه دستای کوچیکمو محکم توی دستاش میگیره .

وقتی بهم زنگ می زنی چنان صمیمیتی توی کلامت هست که روحم به طرفت پر می کشه .

قربونت برم که صدات زیباترین ترانه هستیه برام و نامت پراز راز و رمز زیبایی است .

فرزادم اینو بدون یک نفر تمام رویاش لبخند توست و زمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعاً با ارزشه    .

پس هر گاه احساس تنهایی کردی این یادت باشه که . . .

یک نفر . . .                                                     
همیشه در حال فکر کردن به توست

                                                                                                             xoxo

 

 

+نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت13:41توسط | |

 

همیشه قبل از عید رو بیشتر از خود عید دوست داشتم . همه جا شلوغه ، همه تا دیر وقت مشغول خرید عیدن ، خیابونا یه حال و هوای دیگه دارن ،  کارگرای شهرداری همه جا مشغول رنگ کردن جدولای خیابونها و نرده های پل ها هستند ، شیرینی فروشیها پر از مردمی هستند که شیرینی عیدشون رو می خرن و . . . انگار شهر زنده ست .

هوا هم که فوق العادهست ، هر روز هوا دو نفره ست

 

خونه تکونیش هم یه جور دیگه با حاله . . . تو بالکن همه خونه ها لباس و فرش و پرده و از این چیزاست تا زیر آفتاب کم جون زمستون خشک شه .

 

                               

 

 بعضیا مثل من  به بهونه های جورواجور از زیر کار در میرن ! مامانم میگه نگار فقط برای خرید و اینا خوبه ! بهش بگی برو یه ماست بخر میره 2 ساعت دیگه میاد ! آخه باید یه سر به فرزاد بزنم یا نه ؟!! خوشبختانه خونه ما با فرزاد اینا فقط چند تا کوچه فاصله داره و یه همچین موقعیت هایی که پیش میاد فرزاد مثل جت می پره بیرون و خب معلومه . . . این موقع است که دیگه هیچ کدوم از مغازه های دور و بر ماست ندارن و باید بریم اون سر شهر !!

 

واای ولی چند روز پیش آکواریم فرزاد رو آبش رو عوض کردیم اگه بدونین چقدر خوش گذشت ، آقا این ماهیا رو مگه می شد گرفت ! یه cat fish زشته بد رنگ دارن که از بس خورده مثل قورباغه شده ، انقدرم تنبله که نگو ولی موقع گرفتنش همچین از این ور به اون ور میرفت که نمی دونین . شستن آکواریم و سنگ هاش هم واسه خودش ماجرایی بود . . . پهن شده بودیم وسط حموم  به آب بازی . . . 

 

سارامون خیلی وسواسیه ، دقیقا تا یه ربع قبل سال تحویل مشغول تمیز کردن کمد و کشو های اتاقشه !  نه به شوریه اون و نه به بی نمکی من !

 

مرد جون و بابا هم که جمعه رفتن شیراز و من دلم براش یه ذره شده و چون اونجا به اینترنت دسترسی نداره  . . . از طرف فرزاد : ( منم دلم واسه یه لحظه دیدنت قیلی ویلی میره فندقم )               از خودم ننوشتم هاااا ، خودش گفت اینو بنویسم

 

امیدوارم سال جدید برای شما دوستای گلم ، برای من و فرزاد و برای تمام مامان باباهای مهربونمون سال خیلی خوبی باشه . . .

 

هانی دوستت دارم بیشتر و بیشتر و بیشتر از همیشه . . .

 

                                                                                                     xoxo

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت17:52توسط | |

 

    

 گفتمش بی تو چه می باید کرد؟

                عکس رخساره ماهش را داد !

گفتمش همدم شبهایم کو؟

               تاری از زلف سیاهش را داد !

وقت رفتن همه را می بوسید ،

                به من از دور نگاهش را داد !

یادگاری به همه داد و به من،

               انتظار سر راهش را داد  !!

                       

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت22:0توسط | |

هانی امروز احساس می کنم بیشتر از همیشه دوست دارم !

 یه حس عجیبی دارم ، با اینکه دیروز دیدمت بد جوری دلتنگتم ، امروز کاملا مطمئن هستم که حتی ۱ ثانیه هم نمی تونم بدون تو زندگی کنم . حرفهای دیشبمون و رفتار پر از مهر و محبت امروزت بیشتر از همیشه به آینده امیدوارم کرد . من کنار تو خوشبخت ترینم . از همین الان می خوام کمکم کنی ، می خوام کمکت کنم تا همه چیز درست بشه  

من و تو تا ابد مال همیم  . . .

 پسر کوچولوی من ، عاشقتم . . .  

+نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت14:23توسط | |

ببینین چه گل خوشگلی واسم خریده عزیزترینم

اسم منو روش نوشتن !!

مرسی هانی . . . فدات بشم . چقدر تو با احساسی آخه ؟!

 

دوست دارم  دوست دارم  دوست دارم  دوست دارم  دوست دارم  دوست دارم  دوست دارم  دوست دارم . . .

                                                                                                                                                  xoxo

+نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت22:35توسط | |

امروز سه شنبه ست ، اول اسفند . یک هفته ست که امتحانای من تموم شده و دقیقا یک هفته ست که مشغول گشت و گذارم  دیشب از تهران برگشتیم ، خیلی خیلی خوش گذشت ، فرزاد جون هم اومده بود و خلاصه ولنتاین و روز تولد عزیزترینم تهران بودیم و کلی مهمونی گرفتیم و خوش گذشت . . .

29 بهمن روز تولد عشق من بود ، فرزاد عزیزم  قلب عاشق من با یه دنیا احساس و اشتیاق تولدت رو تبریک می گه ، الهی همیشه سلامت و موفق باشی عزیز دلم                       

    

             

 وااااای حدس بزنین من برای ولنتاین چه هدیه ای گرفتم ؟؟؟!!!!

من که واقعا سورپریز شدم . . . یه گوشی w300i !! وای . . . اگه بدونین چقدر خوشگله ، عکسش رو براتون می ذارم . . . رنگ گوشی من مشکی ، فوق العاده قشنگه و دوسش دارم .

مرسی مرسی مرسی مرسی فرزاد جونم ، خیییییلی دوست دارم عزیزم . . . خیلی زیاد

                 xoxo

                                                     

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت0:21توسط | |

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت13:33توسط | |